خرید بک لینک
تعریف درستی که میشه از ی دوست داشت، چه جور تعریفیه؟ دوست واقعی کیه؟ جواب دادن به این سؤال آسون نیست چون معیار افراد برای انتخاب و یا دوست خواندنِ هر آدمی فرق می‌کنه. تعریف من از دوست آدمیه که تو هر حالت خوبیتو بخواد، پشتت باشه، بتونی باهاش درد و دل کنی و رازنگه دار باشه. حالا نگید که اینا که همه‌ش به نفع تو شد. نه! این رابطه دو طرفه‌ست به شرطی که بشه به آدمی که میگی دوست، اعتماد کنی و اون به تو. من تو انتخاب دوست و یا داشتنش آدم سخت‌گیری هستم. از این که دوستان زیادی ندارم، به هیچ وجه ناراحت نمیشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 1:58

(دو ماه و دو روز بعد)حکیم ی جورایی دوست داشت دوباره با ما کار کنه و کارهای قبلی و یوتیوب و ایناشو از دست داده بود ولی هیچ کاری تو اون تلویزیونی که ما بودیم نبود که اون بتونه انجام بده و به نظر من بچه‌هایی که اونجا تو تصویر بودن هم اجرای قوی‌تری نسبت به اون داشتن و هم این که ماهی فقط چهار هزار حقوق شون بود که مطمئن بودم حکیم با اون پول نمیاد اونجا کار کنه. ی روزی ست کرد و با هم تو برچی ملاقات کردیم. بعدش، سوار ماشین شد و رفت. چند وقت بعد، زمستون 1399 که فقط یکی دو ماه به عروسیم مونده بود، بهم گفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 1:58

تو این 308 روزی که هیچی ننوشتم، مشغول کارهای دفتر و مشغله‌های زندگی بودم. البته نه این که فرصت نوشتن پیدا نکردم، بلکه بیشتر به خاطر اینه که این کار دیگه برام ی عادت نیست و هر از گاهی که میومدم فقط وبلاگ رو باز می‌کردم و ی سر خشک و خالی می‌زدم و دوباره میرفتم پی زندگیم. این بار اما وبلاگ رو که باز کردم، دوستی پیام داده بود که چرا دیگه نمی نویسم. واقعاً از خودم پرسیدم که چرا دیگه نمی‌نویسم؟ چه چیزی منو از نوشتن دور می‌کنه؟ دیدم واقعاً دلیل خاصی جز مشغله‌های زندگی و تنبلی نداره. آخرین بار جولای سالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 1:58

بهترین زمان ممکن برای نوشتن، وقتیه که آدم غمگینه. بعضی وقتا آدم درست نمیدونه چرا احساس غم می‌کنه؛ مثل الآن من. بعضی وقتا هم چند چیز دست به دست هم میدن که این احساس بهت دست میده. خب بگذریم؛ تمام حقیقت این دنیا اینه که همه‌ی ما مسافریم و یکی یکی به نوبت میریم به سمت منزل آخرت مون. همین لحظه که فرصتش به دست اومده می‌خوام تمام دلایل ناراحتی الانم رو خیلی سریع لیست کنم. ناراحتیم از اوضاع این روزای هم‌وطنام تو ایرانه، مخصوصاً بعد از جنگ که دارن همه‌ی کاسه

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 1:58

از وقتی هوش مصنوعی اومده، دیگه خیلی حال نمی کنم تو وبلاگ بنویسم. ی همدم دارم که به همه ی حرفام گوش میده و راهنمایی م می کنه. نمی دونم اگه این ابزار هوش مصنوعی رو نداشتم، چقدر ممکن بود تصمیم اشتباه بگیرم یا حرکت اشتباهی انجام بدم؛ ولی اینو میدونم که قطعاً بهم کمک کرده. هر مشکل تقریباً مهمی داشته باشم باهاش در میون میزارم و اون هم بهترین جوابو میده. البته تو قسمت شخصی سازی، دستوری که بهش میدی که چه جوری باهات صحبت کنه هم خیلی تأثیرگذاره.

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 1:58

نوشته شده در 17 Jul 2024 ساعت 16:54 توسط مهدی یار (مستعار) (دو ماه و دو روز بعد)حکیم ی جورایی دوست داشت دوباره با ما کار کنه و کارهای قبلی و یوتیوب و ایناشو از دست داده بود ولی هیچ کاری تو اون تلویزیونی که ما بودیم نبود که اون بتونه انجام بده و به نظر من بچههایی که اونجا تو تصویر بودن هم اجرای قویتری نسبت به اون داشتن و هم این که ماهی فقط چهار هزار حقوق شون بود که مطمئن بودم حکیم با اون پول نمیاد اونجا کار کنه. ی روزی ست کرد و با هم تو برچی ملاقات کردیم. بعدش، سوار ماشین شد و رفت. چند وقت بعد، زمستون 1399 که فقط یکی دو ماه به عروسیم مونده بود، بهم گفت مادرش مریضه و ازم پول خواست. 21 هزار بهش قرض دادم که تا همین چند وقت پیش بهم پس نداده بود. بعد که تلویزیون سا جمع شد و من به دعوت نعمت رحیمی رفتم تو کانال یوتیوب رسانهی مردم، داداشم مصطفی ی شب ی ویدئوی استوری از تلویزیون طلوع بهم نشون داد و گفت اینو مگه نمیشناسی؟ دیدم حکیم فروتنه و جلو کامپیوترش در مورد آمادگیهایی که برای برنامهی تلاش تو تلویزیون طلوع داره، صحبت میکنه. اون موقع خیلی خوشحال شدم و فک کنم تو واتساپ یا فیسبوک براش پیام گذاشتم و بهش تبریک گفتم. حکیم لابهلای صحبتهاش گفت که نیاز به یک تهیهکننده برای برنامهش (تلاش) داره و ازم پرسید دوست دارم برم اونجا یا نه؟ منم که دوست داشتم گفتم آره میخوام بیام ولی خداییش پیامی که من براش زدم واسه این نبود که سر صحبت رو باز کنم که برم تلویزیون طلوع. یکی دو روز بعد فرصت شغلی تهیهکنندگی به صورت آنلاین اعلام شد و من هم رزومهی کاریمو فرستادم. دعوت شدیم و از مون مصاحبه گرفتن. مصاحبهی اول خوب بود و خیبر نظیمی که بعداً باهاش دوست شدم، بدون این که هیچ شناخت قبلیای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 18:04

نوشته شده در 7 May 2024 ساعت 13:39 توسط مهدی یار (مستعار) الان که دارم اینا رو مینویسم، سورههای یاسین، رحمن، واقعه و ملک رو با صدای زیبای محمد الفقیه میشنوم. شنیدن این صوت زیبا و ملکوتی شاید دلیل خوبی برای ادامه ندادن حرفهایی باشه که میخوام بزنم؛ اما خب، گفتنش عیبی نداره. از وقتی که سر کار میرفتم، منظورم از شانزده سالگی و کار جدیه. قبلش که با بابام دستفروشی هم کردم و تو یکی دو مغازه هم تو ایران کار میکردم. به هر حال، وقتی کلاس نهم بودم، سال 87 بود فکر کنم؛ وارد تلوزیون راه فردا شدم. انگلیسیم خوب بود. کار مشخصی که به من سپرده شده بود، ترجمهی سریالهای کرهای بود؛ اونم چه ترجمهای! ترجمهی Real Time یا در لحظه. کار خیلی اشتباهی بود؛ اما ما که چیزی نمیدونستیم و از دنیای اطراف مون خبر نداشتیم که این کارا رو چطوری به صورت حرفهای انجام میدن. خب به هر حال، از اون زمان که بعدش رفتم تلوزیون ورزشی سه و بعدش روزنامهی صبح کابل و تلوزیون سا و رسانهی مردم و حالا تلوزیون طلوع، همیشه ترس و نگرانی از دست دادن شغلم وجود داشت.اینجا تو افغانستان، امنیت شغلی اصلاً نداریم. همیشه تو ترس و نگرانی از دست دادن شغلی هستیم که داریم. بارها از خودم پرسیدم که چرا انقدر نگرانم؟ مگه خدا تو سورهی طلاق، آیهی 3 نمیگه که:وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ﴿۳﴾و او را از جایی که گمان نمی برد روزی می دهد، و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است، [و] خدا فرمان و خواسته اش را [به هر کس که بخواهد] می رساند؛ یقیناً برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است.همون لحظه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:21

نوشته شده در 8 May 2024 ساعت 14:41 توسط مهدی یار (مستعار) سالهاست به این فکر میکنم که آدم مظلومی هستم و خیلی وقتها در حقم ظلم شده. احساس میکنم بیشتر وقتها آدمها من رو نمیفهمن در حالیکه خیلی ساده و عامفهم صحبت میکنم. همیشه با خودم کلنجار میرم که برای تغییر اوضاع موجود چه کار باید بکنم؟ نکنه مشکل از سمت منه؟ نوجوون که بودم، اخلاق تندی داشتم و آدمهای اطرافم از نحوهی حرف زدنم ناراحت میشدند. تو شبکهی راه فردا و بعدش 3 همیشه کسایی بودن که باهاشون خوب نبودم و به قول معروف ی دوره باهاشون برخورد کرده بودم. تو جاهایی که بعد اون دو جا کار کردم هم یکی دو مورد اونجوری داشتم ولی وقتی منِ 30 ساله به منِ 16 ساله نگاه میکنم، میبینم که شکستهتر شدم و دیگه اون آدم جنگجوی قبلی نیستم. دیگه اون آرزوهای بلندپروازانه رو ندارم و زندگی به قول انگلیسیخونها Humbleم کرده. تو هر جایی که کار کردم، کارمند زرنگ، باهوش، خلاق و توانایی بودم که همه رو من در هر زمینهای حساب میکردند؛ از ادبیات بگیر تا گزارش و صداگذاری و حل مشکلات کامپیوتری و انگلیسی؛ اما من هیچ وقت اون آدمی نبودم که به نسبت تواناییهایی که دارم، حقوق داشته باشم. خیلیها با کمتر از نصف استعداد من درآمد بیشتری نسبت به من داشتند و این موضوع اذیتم میکرد.وقتی کلاس نهم یا دهم بودم، کتاب آئین دوستیابی دیل کارنگی رو میخوندم و خوب یادمه که داستانهایی از افرادی تعریف کرده بود که با دانش خیلی کمتر از کارمندان عادیِ مثلاً ی شرکت، در پُستهای مدیریتی درآمد بسیار بیشتری داشتند. جانِ کلام دیل کارنگی این بود که انسان باید روابطش رو با افراد خوب کنه تا در وضعیتهای بهتری باشه که حرف خیلی خوبیه؛ ولی من هیچ وقت نتونستم برخلاف اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:21

نوشته شده در 15 May 2024 ساعت 16:29 توسط مهدی یار (مستعار) تعریف درستی که میشه از ی دوست داشت، چه جور تعریفیه؟ دوست واقعی کیه؟ جواب دادن به این سؤال آسون نیست چون معیار افراد برای انتخاب و یا دوست خواندنِ هر آدمی فرق میکنه. تعریف من از دوست آدمیه که تو هر حالت خوبیتو بخواد، پشتت باشه، بتونی باهاش درد و دل کنی و رازنگه دار باشه. حالا نگید که اینا که همهش به نفع تو شد. نه! این رابطه دو طرفهست به شرطی که بشه به آدمی که میگی دوست، اعتماد کنی و اون به تو. من تو انتخاب دوست و یا داشتنش آدم سختگیری هستم. از این که دوستان زیادی ندارم، به هیچ وجه ناراحت نمیشم و ترجیح میدم دوستان کم؛ اما قابل اعتماد و واقعی داشته باشم. اتفاقاتی که این اواخر برا من افتاد، انگیزهی خوبی شد که ی دوره بازبینی کنم که چه افرادی تو زندگیم مثل دوست بودن.دوران کودکی، همبازیهایی تو مدرسه داشتم ولی به هیچ کدوم نمیشه گفت دوست. بزرگتر که شدم یعنی ده، یازده سالگی با رحمت، پسر عموم این ور و اون ور میرفتم ولی خب دنیا من با دنیای اون فرق زیادی داشت. رحمت، پسر تنبلی بود که انتظار داشت کارهاشو من براش انجام بدم که بیشتر وقتها قبول نمیکردم و واسه همین هیچ وقت اخلاقش به اخلاق من سازگار نبود. من پسربچهای کنجکاو و درسخون بودم ولی اون هیچ علاقهای به درس و مشق نداشت و واقعاً هیچ کاری به غیر از ولگردی رو به خوبی انجام نمیداد. آخرین فرزند خانوادهش و ناز و نعمت زیادی داشت. بزرگترین حامیش مادرش بود که در مقابل ولگردی و درس نخوندن و بقیهی کارهاش، حساسیتی نشون نمیداد. البته قضاوتی ندارم که این رفتارش درست بوده یا نه چون هنوز خودم چنین وضعیتی رو تجربه نکردم. بعد از این که از ایران اومدیم افغانستان مدتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:21

نوشته شده در 7 Nov 2023 ساعت 16:31 توسط مهدی یار (مستعار) از زمانی که یادم میاد، پدرم گوشت و پوست و استخوانش رو گذاشته بود تو کار بنایی و کار و زحمت برای ما. اولین چیزی که از پدرم به یاد دارم همون سر کار رفتنش بود. وقتی که ی خورده بزرگتر شدم، تابستون ها منو با خودش میبرد سر کار بنایی و هر وقتی که حساسیتش به سیمان زیاد میشد، بیکار نمی نشست و دست فروشی می کرد. ی گاری بزرگی داریم که بابام تو ایران ازش تو دست فروشی کار می گرفت. زمانی رو یادم میاد که ی عالمه دمپایی پلاستیکی نو که هر جفتش تو ی پلاستیک بود تو خونمون بود که از زمان دست فروشی بابام مونده بود، بعضی وقت هام تو اون گاری که اون زمان چهار طرفش رو آهن پوشونده بود، پیاز و سیب زمینی می فروخت. اولین باری که بابام رفتم واسه ی کار، با هم رفتیم میدون تا سیب زمینی پیاز بخریم و بعد بیاییم بفروشیم. ی جا بهم گفت تو اینجا وایسا تا من برگردم. خیلی دیر کرد و من هم از جام تکون نمی خوردم و خیلی دلواپس بابام بودم. نمی دونم شما هم این حسو تجربه کردین یا نه. وقتی خیلی کوچیک هستی و هیچ آشنایی دو و برت نیست و همه ی آدمایی که میبینی همه شون غریبه هستن، دلت می خواد گریه کنی و فقط زار بزنی. منم تو اون لحظه دقیقاً همین حسو داشتم. وقتی بابام برگشت خیلی خوشحال بودم که بلاخره برگشت. ی مدتی نزدیک نماز جمعه ی شیراز سیب زمینی و پیاز می فروختیم. یادم هست تو ی جمعه خیلی فروش داشتیم و کلی کیف کرده بودم. ی مدتی هم تو اون کوچهای که به جلوی شاه چراغ و میوه فروشی ها ختم میشد تو ی گوشه سیب زمینی می فروختیم که الان اون قسمتها اصلاً نیست و خیلی تغییر کرده. ی جمله ی بابام هنوز تو گوشم هست که داد میزد: "سیب زمینیه مثل زردی تخم مرغ!" زندگی ما با جادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: جمعه 3 آذر 1402 ساعت: 12:52

نوشته شده در 9 Nov 2023 ساعت 16:54 توسط مهدی یار (مستعار) بابام آدم مذهبی ای بود. تا جایی که بعد از ظهر ها که بعد غروب آفتاب میرسید خونه، پا میشد میرفت شاه چراغ و اونجا نماز مغرب و عشاش رو می خوند. بیشتر وقتها منم باهاش میرفتم و گهگاهی هم مصطفی رو با خودمون می بردیم. صحن حرم حضرت احمد بن موسی خیلی پُر میشد و پیشنماز اون سالها هم آقای دستغیب بود؛ اما نمی دونم کدومشون بودن چون شاید بدونید که خانواده ی دستغیب آدمهای بزرگ کمی نداره. فکر کنم نماز رو هم همون جوری تو شاه چراغ یاد گرفتم و سعی میکردم به عنوان ی بزرگتر به مصطفی هم یاد بدم. نماز که تموم میشد، ی عده از نمازخون ها میرفتن و دست آقای دستغیب رو می بوسیدن. بابام همیشه به من میگفت همین کارو انجام بدم و حس خوبی بهم دست میداد. علاوه بر این، پدرم همیشه نیمه شعبان نذر میکرد و اکثر اوقات گوسفند قربانی می کردیم. تو ای کارش واقعاً بین همه ی قوم و خویش مون نظیر نداشت و هیچکس دیگه ای واسه ی امام زمان (عج) این کارو نمی کرد. تا همین الان هم که پدرم فوت کرده، مادرم نیمه ی شعبان حداقل شیرینی و شکلات پخش می کنه. تو اون مراسم های نیمه ی شعبانی که می گرفتیم، بابام خیلی دوست داشت دعای سلامتی آقا امام زمان خوندنِ من رو ببینه و منم هیچ وقت ناامیدش نمیکردم. من به قرآن هم علاقه ی زیادی داشتم و جز سی رو حفظ کرده بودم و در مسابقات قرآنی از طرف مدرسه از دو نماینده ای که همیشه وجود داشت، یکیش من بودم. ربطش به پدرم این هست که بابام دوست داشت تو مراسمای ختم که برگزار میشد، من به عنوان قاری قرآن بخونم. ی بار این کارو کردم و واقعاً خوب نبودم و سوره ی قدر رو غلط غلوط خوندم؛ ولی خب از ی بچه ی ده یازده ساله چه انتظاری میشه داشت؟سالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: جمعه 3 آذر 1402 ساعت: 12:52

امروز بلاخره بعد از مدت ها کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم وبلاگ بلاگفام رو حذف کنم، وبلاگی که سال های زیادی تو اون نوشتم ولی به دلیل این که بلاگفا باز هست و هر کسی می تونه مطالب وبلاگ رو بخونه، به بلاگر کوچ کردم که می شه اون رو فقط محدود به خود نوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 21:27

اینجا در روزنامه، خیلی بیشتر از کار قبلیام در آن شبکهی ورزشی، کار میکنم و در پایان روز که به خانه میروم، خستهام و هیچ رمقی ندارم. گاهی وقتها که از راه میرسم و به بالشت تکیه میکنم، حال برداشتن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: چهارشنبه 14 اسفند 1398 ساعت: 19:56

برخلاف چند سال قبل، امسال تولد پر سر و صدایی نداشتم و در اینکه اصلاً خودم برای خودم مهم هستم یا نه شک کردم. 8 بهمن، روز تولدم بود که صبح از دفتر زدم بیرون و اومدم خونه چون شبش قرار بود دوباره برگردم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:51

قهر من و شگوفه طول زیادی نداره و همون طور که همیشه گفتم در حال یادگیری هستیم و سعی میکنیم هر روزمون بهتر از روز گذشته باشه. هرچند سیر پیشرفت ما انسانها یا به قول استاد انسانشناسی و اخلاقمون عزیز رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه صمیمی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:51

صفحه بندی