روزگار بیکاری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:51
ششم ماه سنبله/شهریور امسال بود که روز چهارشنبه با مادرم پا شدیم اومدیم بامیان. روز قبلش دو تا بلیت خریدم و تا ظهر خودمون رو رسوندیم اینجا. تا قبل از روز چهارشنبهxadای که اومدیم بامیان، چند روزی میxadشد ک
روز معلم؛ فرصتی برای سپاسگزاری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:51
از خوبیهای جوامع امروزی، اختصاص دادن روزی مشخص در گاهشمار سال است که در آن از مقام والای معلم ستایش میشود. جملهی معروفی است که میگوید "آموزگاری تنها شغلی است که باعث ایجاد شغلهای دیگری میشود"
روزهای روزنامه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:51
نزدیک به یک ماه پس از این که با شبکهی ورزشی 3 قطع همکاری کردم، رحیمی بهم زنگ زد و گفت که برام ی کار تو روزنامه,ی صبح کابل جور کرده. خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم که اول هفتهی آینده میام کابل. شنبه حرک
خوب شدن دوبارهی همه چیز - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
تا حالا فقط دو تا از آرزوهای آخر پُستِ قبلیم برآورده شدن، برادرم از خر شیطون هنوز نیومده پایین ولی هوا ی خورده بهتر شده، نشده مامانم بره ایران پیش آبجیهام، مهسا و قبر بابا ولی شگووف دیگه به خراب کردن زندگیمون اصرار نمیکنه. همون روزی که "پایههای لرزان زندگیم" رو نوشتم شبش بهم زنگ زد، معذرت خواست و من...
گذر عمر - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
یادش بخیر روزای آخری که از ایران میخواستیم پاشیم بیاییم افغانستان، بابام همهمون رو برد تا برا آخرین بار اماکن دیدنی شهرمون رو بگردیم. من همیشه شیراز رو شهر خودم میدونم چون اونجا به دنیا اومدم و کلی با کوچهها، گرما و اسفالت کف خیابوناش خاطره دارم. اول رفتیم حافظ و کلی هم عکس گرفتیم. بعدش پا شدیم رفتی...
همسایه - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
این متن رو از برگهی دکتر حفیظ شریعتی سحرu200e تو فیسبوک گرفتم که نویسندهی توانایی هست. خیلی دوست داشتم تو وبلاگ ثبتش کنم. البته این همهی متن نیست ولی قسمتیه که من خوشم اومد. "به زندگی در کابل اعتباری نیست. گویا اتفاقی زندهایم. مرگ همسایۀ واقعی ما است. سایه به سایه با ما راه میرود. در خواب و بیداری د...
تلخترین خرید زندگی - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
هیچ ترتیبی از چیزهایی که میخوام در مودرشون بنویسم تو ذهنم نیست. شاید این بار بهتر باشه به دستهام اجازه بدم من رو با خودشون هر جایی که دوست دارن ببرند. آخرین باری که حالم ی خورده بهتر از الان بود چهارشنبه هفته قبل بود. بعد ی خرید مختصر با شگوفه اصرار کردم بیاد خونهی ما و لازم نیست به فکر حرف مردم در ...
سفر مرگ از کوچهی ما - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
امروز همسایهمون خبر آورد که همسایهی دست چپمون "مادر ابولفضل" که مشکل قلبی داشت فوت کرده. شوهرش اخیراً برده بودتش ایران برا درمان ولی اون طور که زنهای کوچه به مادرم گفتن روز پنجشنبه فوت کرده بود و امروز خبرش رو به اینجا دادن. عمل اولش موفق بوده اما روی عمل دوم که نمیدونم چه جور عملی بود به رحمت خدا پ...
فاصله گرفتن از گوشی - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
به چند دلیل بعد حدود یک سال و نیمی گوشیمو خاموش کردم و گذاشتمش خونه و با خودم نیاوردمش سر کار. آخرین باری که این کارو کرده بود مال موقعی بود که مصطفی با پول قرض ی گوشی آیفون از یکی از دوستاش خریده بود. بهش گفتم گوشی آیفون رو بهش پس بده در عوض من گوشی خودمو بهش میدم. اون شب گوشی رو دادم دست مصطفی و پ...
چشمدردی - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
اگه روزهای اول چشمام درد داشتند حداقل احساس نمیکردم ضعیف شده باشند اما حالا حس میکنم خیرهتر میبینم و دیگه واقعاً ضعیفی چشام رو نمیتونم انکار کنم. تو خونه بیشتر عینک دودی استفاده میکنم که خیلی مسخرهست اما مجبورم. وقتی عینک دودی میزنم بهتر میتونم به گوشی و صفحهی نمایش کامپیوترم نگاه کنم. دیشب از بس پش...
دردا و دریغا - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
زندگی را هیچگاهی اینگونه تلخ و نفرتانگیز ندیده بودم. سه سال است که ماه مرداد/اسد پشت سر هم از ما قربانی میگیرد و دستکم دو صد تن از بهترینهای مان را از بین برده است. باورم نمیشود ظرف سه سال اخیر این همه خانواده جوان از دست داده باشند، قلب خدا نگرفته باشد و با وجود این همه قتلهای هدفمند و بیرحمانه سر ...
گریهی پُشت تلفن - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
بعد بیشتر از دو هفته شگوفه دیروز رفت بامیان. حدود 40 درصد این 15_16 روز رو با هم قهر بودیم که واقعاً سخت گذشت. دوباره با هم آشتی کردیم و همه چیز خوب شد. تقریباً شیش روز و شیش شب با هم بودیم و از هر دری حرف زدیم. آشپزی کردیم، ظرفا رو شستیم، خونه و حیاطو جارو کردیم و چندین بار رفتیم بازار. از یک شنبهی...
کوچ وبلاگی 2# - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
گرفتاریهای من از عید و اومدن شگوفه شروع شد. نتونستم درست و حسابی به وبلاگ برسم و بنویسم. نظرات دوستان رو هم با تأخیر چند روزه جواب دادم که احتمالاً ناراحت هم شده باشند. از همین جا از همهشون معذرت میخوام. این سه چهار روز اخیر مشغول ی کار دیگه بودم. به این فکر کردم که بلاگفا امکانات خیلی کمی برای وبلا...
شگوووف - تاریخ: 1396/11/29 ساعت: 16:15
بعضی وقتا حس میکنم دیگه مثل قبلاً دل و دماغ که هیچ، حتا توانایی نوشتن رو ندارم. نمیدونم دلیل اصلیش چیه، شاید هم میدونم و میترسم بگم. هر روز، هر ماه
من رو به جلو، رو به عقب یا ثابت؟ - تاریخ: 1396/11/29 ساعت: 16:15
گوشیش خرابه. نمیدونم چه اتفاقی افتاده براش، نمیخوام در مورد اینکه چه جوری خراب شده حرف بزنم. مهمترین قسمتش اینجاست که نمیشه باهاش حرف زد، بهش پیام د
من و مادر در آستانهی 24 سالگی - تاریخ: 1396/11/29 ساعت: 16:15
پارسال هم به رسم گذشته زمانی که قرار بود پا به 365 روز دیگرم بگذارم نشستم پای کامپیوتر و یکی دو ساعتی را به خودم اختصاص دادم. آن روز حین نوشتن لحظهای